سخن گویم برایت از یدالله زمردی با مرامی نیک و والا ز اخلاقش بگویم در اوایل ندارد هیچ کس با او شمایل
بدارد خنده دایم بر لبانش نباشد نیش هرگز در زبانش
اگرگویدکسی حرفی بشوخی بگیرد او به لب هر دم خموشی
نباشد هیچ غم اندر مرامش کی ببندد خدادا بر وی مرامش
بود هر لحظه مشغول کاری گهی داردبه دستش بیل وگاری
بود در یکی دستش شلنگی به دیگر دست گیرد یک کلنگی
بود در کار با یعقوب و ماشی که باشدکار هر دو ماسه پاشی
بوداز دست هردودل چوخونی که تا بازم بود چون یار جونی
چو باشدقنبری پستش ریاست ز بعدش تا امیری در نیابت
یدلله این است ورد بر زبانش خدایا بیش کن هر دو توانش
خدادادا تو کن دیگر خلاصش خدایش یار باشد کن سپاسش
برچسب:
نویسنده: خداداد عباسی